زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

3 سال و 3 ماه و 3 روزگیت مبارک پاستیل من

  عشق من ، مبارک باشه پایان 3 سال و 3 ماه و 3 روزگیت             مهربون شدنهای مرسوم تو                       مراسم کیک فوت کنون         عشق من ، این روز قشنگ متاسفانه همزمان شد با سالگرد عموی بابایی و زیاد نتونستن برات تدارک ببینم و فقط یه  یه جشن سه نفره شیک داشتیم در کنار هم ... و چون درگیر مراسم سالگرد بودیم ، شاممون هم فانتزی درست شد و غذای سنتی نشد بپزم ... یه نوع پاس...
17 بهمن 1393

یلدای 93

یلدا مبارک  آبنبات مامان ... امسال یلدا اسمال مشتی بودیم  و برای اونجا سفره انداختیم ... قربونت بشم که همش فکر میکردی تولدتِ ... وقتی در حال چیدن یفره بودم میگفتی :" مامان تولد منه؟" عزیـــــــــــــــــــــزم                   آخر شب هم که خواستیم عکس بیندازیم ، همش میگفتی :" مامان میشه شمع ها رو من فوت کنم ؟" منم ازت خواستم عکس بگیریم بعد این کارو خودت انجام بده ... دل تو دلت نبود و نمیتونستم نگهت دارم تا دو تا عکس دریت ازت بیندازم ... بلاخر...
2 دی 1393

... روزهای کودکانه ، شکلات 35 ماهه من ...

آغاز یادگیری حروف الفبای   خدا رو شکر کم کمک داره روند زندگیمون رو به روال میفته و با خوب شدن بابایی من میتونم مثل سابق توجه بیشتری بهت بکنم راستش تو این مدت که وقتت اینطور حروم شد خیلی عذاب وجدان داشتم اما خدا رو شکر دوباره میتونم بهت برسم مثل قبل دوشنبه 24 شهریور 93                     پنجشنبه 27 شهریور 93 (اسمال مشتی کرج)         هدایای بابا محسن و بابا احمد از پارک آزادی کرج (به قول  ...
13 مهر 1393

... چهارمین نمایشگاه کودک و اسباب بازی ...

همزمان با هفته قزوین برای چهارمین سال پیاپی نمایشگاه کودک و اسباب بازی  افتتاح شد که ما ستیم دو تایی بریم اونجا ... 6 تا 16 شهریور این نمایشگاه دایر بود ما یکشنبه 16 شهریور 93 ساعت 6:30 وارد سرای سعدالسلطنه  محل دائمی این نمایشگاه شدیم ...     عزیزم از وقتی که بابایی اونجوری شد  ، شما دچار این تیک عصبی شدی یعنی پوست گوشه ناخن هاتو میکنی که این کارت حسلبی منو عصبلنی میکنه میترسم این کار برات عادت بشه و همیشه انجامش بدی   به محض دیدن بازی های ماشینی که همون اول راه قرار گرفته شده بود ، گل لبخند رو لبهای خوشگلت شکفت و داد زدی :" وای ما...
18 شهريور 1393

... پرنس سی و چهار ماهه من ...

حاصل یه روز گشتن  تو خیابون با مامانی پنجشنبه 23 مرداد   یه روز تو بازیگاه   جمعه 7 شهریور 93 چند روزی بود که بابا بعد بهبودی نسبی کارش رو شروع کرده بود و از صبح می رفت کرج و تا آخر شب میومد و ما برای رهایی از تنهایی خودمون رو مشغول میکردیم                   تولد مامی هم  تو این ماه بود   8 شهریور 93 فرستاده بودم حموم  ، اومده بودم تا بشورمت که دیدم در داره از جاش کنده میشه ...
14 شهريور 1393